<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://shamimeshgh_m.loxblog.com</title>
<link>https://shamimeshgh_m.loxblog.com</link>
<description>اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که  فردا از خواندن ان لذت ببری</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>post</title>
<link>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/post-4</link>
<guid>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/post-4</guid>

<description><![CDATA[
وبلاگ دوست داشتنی من سال ها برات زحمت کشیدم خیلی دوست داشتنم نمیدونم تا کی میتونم نگهت دارم یا از بین میری اما برام کلی خاطره داری عاشقتم&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:25:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>......</title>
<link>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/post-322</link>
<guid>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/post-322</guid>

<description><![CDATA[
این که با مرگ در افتاده است
این هزاران و هزاران
که فرو افتادند.
این منم ، این تو ،
آن همسایه!&nbsp; آن انسان ،
این ماییم ! ما ،
همان جمع پراکنده ،
همان تنها ، آن تنها&nbsp; هاییم !
&nbsp;
&nbsp;
فریدون مشیری&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:25:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ختم قرآن صفحه به صفحه</title>
<link>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/ختم-قرآن-صفحه-به-صفحه</link>
<guid>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/ختم-قرآن-صفحه-به-صفحه</guid>

<description><![CDATA[
ختم قرآن به نیت : روح مطهر امام حسین ( ع )
جهت شرکت در ختم بر روی لینک زیر کلیک کنید
khatm_robot khatm 13205 @]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:25:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نگاه مردابی.....</title>
<link>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/نگاه-مردابی</link>
<guid>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/نگاه-مردابی</guid>

<description><![CDATA[
عمر مرداب نگاهت را هیچ عاشقی ندید و اگر دید زنده نماند
و اگر زنده ماند عاشق نبود
مردمان نام نگاهت را معشوقه مرگ نهادند
&nbsp;گوش کن
بیا چشمه زندگی باش تا مرداب مرگ
بیا اعتماد کن براین زمین و جاری شو
بیا رودی باش براین سنگسار&nbsp; و آغازی برای جنگل
بیا آن که بودی مباش
بیا نگاهت را بیمه چشمانم کن به دریایی رسیم و شروعی شویم&nbsp; دربی نهایت
بیا برکه تنهایی را رها و دریایی با هم بودن را آغوش
با من باش
بیا و بر این زمین اعتماد کن
&nbsp;
علی چناری]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:25:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نیم نگاهی از تو..</title>
<link>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/نیم-نگاهی-از-تو</link>
<guid>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/نیم-نگاهی-از-تو</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
من که نفهمیدم بابا حاجی چرا زنگ خونه را اینقدر بالا نصب کرده
حسام این دفعه بهشون بگو اگه زنگشون خراب شد بیارن پایین تر
نصب کنن! از کجا هی آجر گیر بیارم بزارم زیر پام آخه !!!
عه نخند حسام ، الان به بابا حاجی نگوها؛ یه وقت میگه اشکال&nbsp;
از قد و غواره ی کوتاه ترتجِ وگرنه جای نصب&nbsp; زنگ خیلی هم خوبه
&nbsp;
" من هنوز از اون اتفاق پارسال ، از خانوادت خجالت میکشم .
یادته حسام پارسال کلی آلو سیاه شستیم و تو سینی های بزرگ چیدیم
&nbsp;و تو آفتاب گذاشتیم ! اخ اخ سفارش مامان ماهرخ یادم رفته بود که قبل از غروب برشون دارم&nbsp;
یادته چه افتضاحی شده بود ؟&nbsp; رژه ی گربه ها توی سینی آلو جیغ مامان ماهرخ را در آورده بود
حسام به نظرت من بی دست و پام؟؟؟
عه حسام ! خوب بگو نه دیگه....چرا ساکتی؟؟
آرزوت این بود ماشینی که میخری حتما آبی نفتی باشه همرنگ آسمون
روز های زمستون و بتونی باخط سفید روش درشت بنویسی...سر به زیر و ساکت و بی دست و پا میرفت دل....&zwnj;&zwnj;&zwnj; یک نظر روی تو را دید حواسش پرت شد
&nbsp;اینو باور داری که از دعاهای من بود؟؟ خودت میگفتی دعاهام اثر داره
پس بی دست و پام نیستم ها
میگما باهاش همین روزا بریم سفر باشه حسام؟؟ تو بگو باشه من همه چی رو آماده کردم لباسات اتو کشیده و ساک سفر هم آماده کردم
&nbsp;قبلا که موتور قراضه ات رو داشتی میگفتی با همین موتور من&nbsp; میبری
اون دور دورا !
آخ گفتم موتور !
اون خونه نقلی کوچه ی شریفی هفتم یادته؟؟
سال اولی که سعی کردیم مستقل زندگی کنیم...یه معضل بزرگ داشتیم به اسم زیور خانم....البته تقصیر خودت بودا میخواستی اینقدر خوب نباشی.
هر وقت صبح حاضر میشدی کارگاه بابا حاجی بری دلم زودی&nbsp; برات تنگ میشد، بدو می اومدم دم در تا باهات خدا حافظی کنم ،
به جای خداحافظی خوشگل و به یاد ماندنی میگفتی ترنج !
جوجه کوچولوی رنگی بیا جلو ببینم
&nbsp;
&nbsp;
منیژه عنایتی
تا بهت نزدیک میشدم&nbsp; همون موقع زیور خانم با دوتا قرص نون تافتون
پیداش می شد و پشت چشمی نازک می کرد وزیر لب غرولند کنان می&zwnj;گفت دریغ از نیم مثقال حیا واه واه جوونا هم جوونای قدیم و روشو برمیگردوند آسه آسه میرفت لعنتی نمی ایستاد تا ببینه وقتی بهت نزدیک میشدم سوئیچ رو از موتورت در میاوردی و باهاش موهامو از گوشه روسری هدایت میکردی زیر روسریم و میگفتی موی مشکی تو رنج جاش تو هوای آزاد و آلوده نیست فقط مال منه که بوش مستم کنه
میگما حسام دلبری هم بلد بود یا ولی جدیدا بی احساس شدی
کم حرف بودی&nbsp; الان که کلا حرف نمیزنی چیه؟؟؟
باز که لبخند میزنی میخوای بگی بچه شدم عصبانی نکن یادم نرفته اون وقتا پیش همه میگفتی ترنج&nbsp; عاشق عروسک هاست
چرا یه ذره فکر نکردیم من عاشق نخ سوزن م تا باهاش عروسک پنبه ای بدوزم عاشق قصه گویی و به حرکت درآوردن عروسک هام&nbsp;
به خاطر چغلی هات مجبور شدم گیلدا همون عروسک مو قرمزی را
بندازم تو جعبه قدیمی بعد تو زیرزمین پنهانش کنم اسم زیرزمین را گذاشته بودم قبرستان عروسک ها یادته ای چغل نمیبخشمت
اصلا دلم خنک شد پاییز سال اول زندگیمون وقتی به سختی روزه گرفتم
رو یادته هی&nbsp; میگفتی ریزمیزه ضعیفی نگیرکار دستم میدی
یادته خوابم اونروز اینقد سنگین بود که کلی در زدی و نشنیدم
&nbsp;
&nbsp;با بدبختی از دیوار بلند خونه بالا آمدی&nbsp; و پات لیز خورد با آرتج افتادی و دستت در رفت&nbsp;
&nbsp;فرداش زیور خانوم اومد عیادتت نمودم و اوج احساس زیور خانم را هم دیدم چپ چپ نگاهم کرد و گفت آخه که سریع دیلاق ملنگ حواست کجا بود&nbsp; چرا کلید با خودت نداشتی&nbsp; از این زن چه انتظاری داری مورچه چیه که کله پاچه داشته باشه همونقدر که زور بزنه در روز بخوابه هنر کرده
یاد فقط سرخ شدیم و به هم نگاه کردیم و خندیدیم&nbsp; یه دفعه گفت زهرمار عه عه دریغ از سر انگشت حیا
تا یه ماه من بهت میگفتم ملنگ و دیلاق نپر تو باغ سگ زیور خانم میبینتت وهی میگه واق واق واق
و آخرش دعوامون میشد و می زدیم زیر خنده
آخ بمیرم ناراحت شدی بی جنبه نباش خب
&nbsp;من که بی جنبه نبودم یادته روزی که باغ عمو محمد رفتیم
آخ عاشق انگور بودم و همیشه با خوشه می چیدم و یهویی همه رو دهنم میزاشتم و با خوشه می خوردمش
یادته روبروت ایستادم و با ملچ ملوچ گفتم وای چقدر خوشمزه است&nbsp;
&nbsp; حسام تو هم بخور لبخند تو گشاد تر کردی و گفتی تو خود انگور ملایری ترنجم قند تو دلم اب قبل اینکه آب بشه با دیدن زن عمو قندک بست
&nbsp;پشت سرت ایستاده بود و با صدای ریزی گفت آقای حسام انگور ملایرشکم درد میاره&nbsp; مواظب باش
توجه کردی ناراحت نشدم از بس اون زبونش تیزه&nbsp; و من یه پاچه خانوم
چیه چرا دیگه عکس العمل نشون نمیدی
پر حرفی کردم نه حسام حرفام تمومی نداره هرچند میدونم تکراری هستن
&nbsp;و هر روز تکرار می کنم&nbsp; همه ازم ایراد میگیرن و میگن کمتر حرف بزن آروم باش حسام بهشون بگو عاشق حرفهای جوجه کوچولوی رنگیت هستی میدونی&nbsp; مدتهاست انگور نمیخورم گلوم میسوزونه
حسام دیگه خواب هامم سنگین نیست صبح ها دسته کلید را می گذارم پشت در زیر بوته های&nbsp; لاله عباسی
تازشم سی و دو تا اندازه سنت عروسک گیلدای مو&nbsp; قرمزی دوختم
و هدیه دادن به بچه های کوچه هفتم شریفی
موهام دیگه مشکی و کوتاه نیست زیر روسری نمیمونه
همش پریشون میشه&nbsp; و خیلی وقته رنگش جوگندمی شده&nbsp;
زیور خانم رو خیلی وقته ندیده بودم
تا اینکه چن وقت پیش بی هوا جلوم سبز شد گفت اومدم دیدن حسام
همون پسر دیلاق&nbsp;
دیگه برام پشت چشم نازک نمیکنه چشاش کم سو شده دیگه از پشت چشای کم
سوش حیامو تشخیص نمیده
حسام از ماشین ابی هم رنگ اسمون زمستونت چیزی باقی نمونده
جز همون نوشته ی درشت خوش خط و سفیدش که نوشتی
دیگه دلم نمیخواد برم اون دور دورا کنار تو آخر دنیاست
امروز خورشت آلو داشتیم همون آلوهایی که توی آفتاب خشکش میکردیم
تو با سوزن سوراخش میکردی
ببین ببین حسام پیرم کردی بدجنس زیر چشام و پیشونیم کلی خط های درشت افتاده پیر شدم؟زشت شدم؟
تو خوب موندی ها حرف بزن قول میدم حرف نزنم گوش بدم جان ترنج.....
وای صدای چیه&nbsp; صدای سوت چیه اینجا چه خبره چیشده؟
چرا اومدین تو خلوت من و حسام
خانم متاسفم خدا بهتون صبر بده
صدایی نمیشنوم صدای خودمم نمیشنوم صدای قشنگ قلبت پشت اون دستگاه ها دیگه شنیده نمیشه بدون تو چه کنم حسام&nbsp;
بابا حاجی اومدی بهشون بگو ترنج اینبار ساکته&nbsp; منتظر حرفای حسامه
بزار راحت بره ترنج جان&nbsp;
این همه حرف نزن آروم باش
بابا حاجی زنگ در خونتو پایین تر اوردی؟ دیگه توان بلند کردن آجر هم ندارم
باباحاجی گریه میکنه همه گریه میکنن
ببین جوجه رنگیت دیگه زنگی نمیپوشه
حسام پسره ی دیلاق و&nbsp; ملنگ دریغ از یه ذره حیا&nbsp;
دریغ از نیم نگاهی از تو]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:25:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شال نیمه تمام....</title>
<link>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/شال-نیمه-تمام</link>
<guid>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/شال-نیمه-تمام</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
هوا سرد بود و زمستانی .اهل بافتن نبودم
اما شروع کردم به بافتن شالی برای او تا مبادا سرما بخورد .
هنوز شالم تمام نشده بود که رفت .
آن هم بی خداحافظی&nbsp; ، رفتنش باورم نشد.
تا به خودم آمدم دیدم؛
شال نیمه تمام در دستانم مانده است.
زمستان تمام شده، برفی هم نیست، سرمایی هم نیست ،دستان گرمی هم نیست.
هوا گرم است آفتاب بی رحمانه می تابد.
دلم هنوز زمستانی است چشمانم بارانی.
کاش برگرد تا این شال نیمه تمام را تمامش کنم.
کاش برگرد تا زمستان دیگر...
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:25:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>خداحافظ زمستان....</title>
<link>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/خداحافظ-زمستان</link>
<guid>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/خداحافظ-زمستان</guid>

<description><![CDATA[
زمستانم روز های آخر غریبانه بغض کرده
بیا بار دیگر ناله سرکن
بیا بار دیگر ابرها را
بگریان و زمین را با خبر کن
چقدر نامرد شده ایم
هیچ کداممان غصه نخوردیم که
ننه سرما کجا خواهد رفت
زمستان او را با خودش خواهد برد؟
بس که بهار با سرسبزی و شکوفه هایش
چشم هایمان را گرفته بود
پیش چشممان آدم برفی آب شد
&nbsp;و ما ندیدیم
برو دیگر خدا پشت و پناهت
فقط جان بهارت زود برگرد.
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:25:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>باران</title>
<link>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/باران-1</link>
<guid>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/باران-1</guid>

<description><![CDATA[
بارون بازی هم یه حس و حالی داره
وقتی که بارون میومد تند تند میدویدم
تو حیاط بدون اینکه لباسی بپوشم
ذوق میکردم از این که زیر قطرات بارون
ایستاده ام.
به دوستامون میگفتیم بریم زیر بارون تا گناهامون پاک بشن
اخه اون موقع ها بچه بودیم گناهی نداشتیم که
بخواد با بارون از بین بره
الانم وقتی یاد اون دوران میوفتم
&nbsp;
هنوز اون افکار بچگی هایم دارم
هوس کردم برم زیر بارون تا گناهام پاک&nbsp; کنم
نگاهی کنم به آسمان
به خدا بگم چشمان منم مثل آسمان&nbsp;
رنگ باریدن به خودش گرفته
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:25:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شب یلدا</title>
<link>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/شب-یلدا</link>
<guid>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/شب-یلدا</guid>

<description><![CDATA[
شب یلدا
ای شب بلند ترین شب ها
اکنون آمده ای
تا عشق و صفا و صمیمیت را بر خانه ی دل هایمان
برجای بگذاری
شبی که با آن آخرین دقیقه های پاییز را ورق میزنیم
و ما را به دور کرسی
با میوه های رنگارنگ زمستانی
در کنار خانواده جمع کرده ای
تا انار محبت را در ظرف ها دون کنیم
هندوانه تابستانی &nbsp;رو که مهمان افتخاریست&nbsp;
در جمع ما قرار داده ای&nbsp;
تا ما بدانیم فصل ها در حال تکرار هستند
و این آخرین فصل نخواهد بود
حافظ هم در این شب ذوق و شوق خاصی دارد
چون کتابش همچون الماسی در همه خانه ها چشمک میزند
و ما همچون بچه ای به انتظار فال حافظ مینشینیم
تا آرزو های مان را در گوش حافظ زمزمه کنیم
آرزویی که همه شب ها همچون شب یلدا&nbsp;
درصفحه روزگار ثبت شود.
&nbsp;
شب یلدا پیشاپیش مبارک
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:25:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>مازندران</title>
<link>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/مازندران</link>
<guid>https://shamimeshgh_m.loxblog.com/مازندران</guid>

<description><![CDATA[
مازندران با انبوهی از درختان سر سبز و زیبا
که قدم برداشتن در آن به انسان آرامش خاصی می دهد
و بوییدن هوایی که ریه ام را بوسه می زند
مازندرانی که آدم هایش صاف و ساده ان
مردمانش با لهجه و گویش دلنشین خود پذیرای مهمان هستند
و هر ساله مهمان های زیادی از شهرهای اطراف
برای گذراندن اوقات فراغت خود می آیند تا&nbsp; با جان و دل هوایی تازه کنند
مازندرانی که وقتی از مردمانش بپرسی شغلتان چیست ؟
با افتخار می گویند کشاورزی و دامپروری
چون با این شغل ها امراء معاش میکنند
و کشاورزان در باغ خود نهال نمی کارن بلکه بخش از وجود خود را در عمق خاک پرورش می دهند
زنان مازندران هنر های خاصی را یاد دارند
زنانی که پا به پای مردان در زمین های کشاورزی زحمت می کشند
یا زنانی که همانند مردان از گاو و گوسفند نگهداری می کنند
تا بلکه بخشی از خستگی را از دوش مردانشان بردارند
و هرگز خستگی در انان هیچ معنایی ندارد
مازندرانی که از نعمت دریای پهناور گویی دریای خزر برخوردار است
چه زیبا و تماشایست
با وجود اینکه اکثر پدران و پدر بزرگ هایمان شغل پدری خود را
نسل به نسل ادامه میدهند
اما حال جوانانی هستند که از آن استقبال نمی کنند
و زندگی شهرنشینی را ترجیح می دهند
و من با افتخار می گویم یک روستایی ام
روستایی که وقتی یه شادی بر پا میشود
همه در شادی هایمان شریکن
روستایی که به اندازه بزرگی شهر ها نیست
اما دلش همچوون شهری چراغانی و روشن است.
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:25:39 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

